به یاد آزادگان آزادمرد....

به یاد آزادگان آزاد مرد.... (رفرنس تیتر: خودم)

تقریبا دو ماهی از پایان دوره‌ی آموزشی ام می‌گذرد. یادش به خیر قبل از سربازی چقدر زحمت کشیده بودم و برای خودم شکمی دست و پا کرده بودم و وزنم را به 81 کیلو رسانده بودم! بعد از آموزشی 10 کیلو وزن عزیزم را از دست دادم و الان هم که خوردیم به ماه پربرکت و پر حرارت رمضان و شدیم 65 کیلو!

دوران آموزشی دوران سختی است و فشارهای جسمی و به ویژه روحی بسیاری را به انسان وارد می‌کند اما به بعضی مثل من سختر هم می‌گذرد. به قول دایی بزرگم هنوز در دوران نقاهت سربازی به سر می‌برم. شاید بهترین راه، فراموش کردن آن خاطرات باشد... حالا این را داشته باشید تا برویم سر ادامه مطلب....

عصر چهارشنبه که از گرسنگی رمضان و بی‌رمقی آن دراز به دراز در خانه افتاده بودم و شبکه های تلویزیون را ورق می‌زدم، شبکه یک(شبکه هر ایرانی!) در حال پخش فیلم "بوی پیراهن یوسف" بود، یکی از زیباترین فیلم های سینمای جنگ و حتی سینمای ایران! حتما صحنه آهسته‌ی پایان فیلم را به خاطر دارید، همان لحظه ای که علی نصیریان از تاکسی خود پیاده می‌شود و بعد از تُکِ پا خوردن،‌ دوان دوان به سمت اتوبوسی که فرزند آزاده اش در آن است می‌رود... صحنه ای که با آن موسیقی به یاد ماندنی اش چشمان بیننده را ناخواسته، تر می‌کند....

وقتی فیلم تمام شد،‌ حدس زدم باید امروز روز آزادگان باشد که این فیلم را گذاشته اند. بله، 26 مرداد سالروز ورود اولین گروه از اسرا به ایران که به نام آزادگان عزیز نام گذاری شده است.

دیشب ساعت 1 نیمه شب که نگهبانی ام تمام شده بود و روی پل فتح باغ (روبروی ستاد انتظامی) منتظر ماشین بودم، عزیزی مشهدی مرا سوار ماشینش کرد. چون با لباس سربازی بودم، در راه از خاطرات سربازی و 2 سال اسارتش مختصری سخن به میان آمد و در مورد آلام روحی ای که سالها گریبان گیر بچه‌های آزاده است...

نمی‌دانم تا الان پای صحبت آزاده ای نشسته اید یا نه ولی تصور اینکه بسیاری از جوانان میهنمان در عنفوان شادی و نشاط جوانی، در کشوری غریب سالهای جوانی شان را در اسارت و تحقیر و سختی گذرانده اند خیلی آسان نیست. آن‌ وقت یکی مثل بنده 2 ماه در کشور خودش دوره‌ی آموزشی را گذرانده چقدر آه و ناله می‌کند!

شاید ندانید ولی فشارهای روحی و روانی دوران اسارت آنقدر بر شخصیت و روحیه اسرا تاثیر منفی و مخرب داشته است که برای تمام آزادگان جنگ عراق 25 درصد جانبازی اعصاب و روان در نظر می‌گیرند. ناراحتی هایی که سالها گریبان گیر این عزیزان و خانواده های آنها بوده و هست.

جالب اینکه بسیاری از این بچه های آزاده، به دنبال سهم خواهی از این انقلاب نبوده اند و بی هیچ ادعا و مطالبه‌ای سر در گریبان خود، مشغول زندگی خود هستند و شاید از بی‌معرفتی ما، بسیاری از آنها با دردهای خود به فراموشی سپرده شده اند.

/ 7 نظر / 9 بازدید
سفید مثل شب

[گل][گل][گل][گل] سلام.به نظرم اومد بهترین نظر برای این پست می تونه دیالوگ های فیلم آژانس شیشه ای باشه. حاج كاظم(پرویز پرستویی):بابا...به پیر به پیغمبر من اومده بودم مثل یک همشهری دو تا کلمه حرف حساب بزنم.همین٬این تنها سهمیه که باید به تو بدن.!!!! عباس(حبیب رضایی): سهم؟ از اين بنده هاي خدا؟ كي از اينا سهم خواست حاجي؟ مو با خدا معامله كردم نه با اينا، ولشون كن برن، تو رو به امام رضا بزار برن حاج كاظم: تو بارها به من گفتي حاجي ولي ميدوني كه من مكه نرفتم عباس: بچه خيبري همه حاجين، حاج كاظم: خب دلاور، هنوزم قبول داري بچه خيبرئيم؟ عباس: ها، ولي بچه خيبري ساكتن، داد نميزنن حاج كاظم: منم قبول دارم، ولي الان جلوي نفستو گرفتن عباس: بگيرن، بهتر حاج كاظم: نه نميزارم، ديگه قرارمون اين نبود، تو جوونيتو سپر كردي. [گل][گل]

جامه دران

هنوز دومی را ننوشته ای دکتر

خلیج گرگان

سلام پس به هوش باش که من هم آمدم و سری به وبلاگ من زدن هم موجب استفاده و مسرت من و هم اجرش با تو خواهد بود!!!!!! [گل][گل][گل]

حسن کردی

سلام داش صالح چطوری پسر ارادت داریم جناب سروان آقا وب با حالی داری.

با سلام فوق لیسانس درجه اش چیه کدوم مناطق اعزام میشن

سید نصرت الله حسنی بالاجاده

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما .امیدوارم همیشه پیروز و سلامت بوده و هر روز موفق تر از دیروز باشید .سایت خوب و از همه مهمتر محتوای خوبی رو مشاهده نمودم . اطلاعات خوبی گنجانده شده . خوشحال میشم اگه دقایقی رو هم در سایت ما آمده و منت نهید تا از تجربیات شما در جهت افزایش اطلاعات خویش بهره ببرم . با تشکر حسنی بالاجاده

آقابزرگ

یه همکاری داشتیم قدیما که تا چیزی میشد یه خاطره از دوران جنگ تعریف می کرد. ما هم فکر میکردیم که طرف از 8 سال جنگ 9 سالش و جبهه بوده که اینقدر خاطره داره. بعدا" یک از آشناهاشون تعریف کرد که این بنده خدا یه دوره دو سه ماه پشت جبهه (احتمالا" اهواز) تو دفتر تبلیغات بوده!!!!