گوش سنگین و روضه‌ی امام حسین(ع)

گوش سنگین و روضه‌ی امام حسین

با اینکه چند ماهی از فوت پدر بزرگم می‌گذره اما مادر بزرگم (خاله ملوک) همچنان وقتی به یادش می‌افته با خودش مویه می‌کنه، و هر چیزی که ربطی به پدربزرگم داشته باشه رو می‌بینه همش گریه میکنه... تقریبا هر روز وقتی غذا درست می‌کنه با خودش بلند بلند حرف می‌زنه و چون گوشهاش حسابی سنگینه (به قول گرگانیها گوشاش غوله)، فکر می‌کنه کسی صداش رو نمی‌شنوه... گوشهاش به حدی سنگینه که تقریبا همه چی رو اشتباه می‌شنوه... و اگرهم چیزی رو از حرف کسی بفهمه با لب خوانی کردنه...

حالا با این سنگینی گوش و پیری و غم و غصه‌ی شوهر ناکامش (که در عنفوان 88 سالگی دارفانی رو وداع کرده)، چند شبی است خاله ام می‌بردش امام زاده شاهزاده قاسم گرگان مجلس روضه خوانی امام حسین (ع)...

چند شب پیش وقتی از روضه برگشته بودن، خاله ام کر و کر می‌خندید... پرسیدیم چی شده؟ چرا می‌خندی؟!!!

داستان از این قرار بود که  توی امام زاده ،‌روحانی مسجد که سخنرانی می‌کرده، ضمن  صحبت یه داستان خنده دار تعریف می‌کرده، حالا این مادر بزرگ ماهم که هیچی از حرفهاش رو درست نمی‌شنیده،‌ فکر ‌کرده آقا داره روضه می‌خونه،‌ اینم که معطل بهانه  برا گریه کردن بوده، زار زار می‌زنه زیر گریه... حالا گریه نکن کی گریه کن... ملت هم که دیگه با دیدن این صحنه تو مسجد روده بُر شده بودن از خنده...

نمی‌دونم چرا چند شبه دیگه نمی‌برنش روضه... !!! (:

یادی از پدر بزرگم:
خدا رحمتش کنه، حاج حبیب الله مهیمنی رو می‌گم، چند سال پیش برای هریک از نوه هاش‌ (20 نوه و یک نتیجه اش(بگو ماشالله!))،‌ یک حساب سپرده به مبلغ 1 میلیون تومان(در کل 21 میلیون تومان) در صندوق قرض الحسنه خانواده باز کرد تا نوه ها برای تشکیل خانواده بتونن وام ازدواج بگیرن. ( در حال حاضر هر نوه می‌تونه 14 میلیون تومان وام ازدواج بگیره (البته فقط برای ازدواج اول! اونم از نوع دائم!!!)نیشخند) . یادمه همیشه می‌گفت اگه دو تا از نوه‌هام با هم ازدواج کنن، نفری 1 میلیون تومن بهشون میدم. (البته ما سعی کردیم یکی دو تا ازدواج صوری ترتیب بدیم ولی نشد دیگه....(چشمک
خدا بیامرزش، پارسال همین موقع ها بود، 50 میلیون تومان از دارایی نه چندان قابل توجه خودش رو بابت وجوهات شرعی و سهم امام، به آقای نورمفیدی، امام جمعه‌ی گرگان، داد. (فکر کنم حسابش رو با خدا صاف کرد که هیچی، یه چیزی هم طلبکار شداز خود راضی).
نظر که نمی‌دین لااقل یه فاتحه براش بخونین!!!

/ 4 نظر / 88 بازدید
گرگان ما

سلام صالح جان . فکر نمیکردم اینقدر نثرت قشنگ باشه . ضمنا در جریان باش همین دیشب ساعت دو تو وبلاگت بودم و حتی عکس های دوره دانشگاهت رو هم دیدم ............ . قول که در 72 ساعت آینده لینک میدم.

فریاد بی صدا

سلام صالح جان جالب بود...در ضمن در وبلاگ بنده پیوند داده شدی..با نام "سلام/صالح صفایی" مانا و پایا باشید

ّآمنه

سلام.مطلب جدیدت خیلی باحال بود![نیشخند]خدا بابابزرگو بیامرزه[ناراحت] بابت پست قبلی هم مرسی.تازه دیدمش همینجا نظر میدم.آره واقعا وقتی اینجور جاها میری اصلا نمیشه خندید...چند سال پیش از طرف هنرستان مارو بردن خانه ی سالمندان...کساییکه اونجا هستن هم واقعا مثله بچه ی کوچیکن...صحنه های ناراحت کننده و بدی دیدیم.اونموقع من خودم با بی میلی رفتم داخل...خیلی سعی کردم که گریه نکنم...

آزاده

خدا رحمتشون کنه. روحشان شاد[گل]