پیرامون مرکز نگهداری از معلولین ذهنی و حرکتی

 

در حاشیه‌ی بازدید از مرکز نگهداری و بازتوانی معلولین ذهنی و حرکتی باب الحوائج

امروز، جمعه 7بهمن89، به همراه دکتر عبدالقیوم ابراهیمی (دایی مادرم) و عبدالعزیز مهیمنی(دایی خودم) رفته بودیم مرکز نگهداری از معلولین ذهنی باب الحوائج که در شهرک جامی گرگان است. مرکزی که در کشور نمونه شناخته شده، بخاطر کیفیت نگهداری و خدماتش.

در ابتدای ورود، یحیی، مددجویی که کنار درب ورودی، با روی خوش به میهمانان خوش آمد می‌گفت، به ما سلام کرد و ما را به داخل راهنمایی کرد.

ساختمان دو طبقه داشت، در هر طبقه چند سالن قرار داشت، سالن شقایق، سالن نیلوفر، سالن.... در هر سالن هم حدود 20 نفر رو نگهداری می‌کردند. پس از صحبت با آقای سدنی، مدیر مرکز، به سالن بالا رفتیم. جایی که معلولین ناتوان و آرام در آن قسمت بودند.

مهدی، مددجویی مهربان، با خوشحالی به ما دست داد و سلام کرد. از توجهی که به او می‌شد، خوشحال بود. آدمهای جورواجوری اونجا بودن، یکی دو نفر رو اول که دیدم فکر کردم جزو عقب مانده ها هستند و از کنارشون گذشتم، ولی بعد متوجه شدم جزو خدمه‌ی زحمت کش آن جا هستند... خدمه ای که به گفته‌ی خودشان دویست و سی چهل هزار تومان بیشتر حقوق نمی‌گیرن، یعنی تقریبا هیچی....

در چند تا از سالنها بچه هایی بودن که تقریبا هیچ تحرکی نداشتند... بعضی تحرک حداقلی داشتند... و تمام امورشان نیاز به مراقبت داشت...

دکتر ابراهیمی چند بار با صدای بلند به بچه های سالن "نیلوفر" سلام کرد، فقط 4 نفر از بچه‌های اون سالن این توانایی ذهنی رو داشتند که با تکان دادن دست یا لبخند زدن یا سلام کردن، جواب بدن.

تمام این مدت بسیار بر من سخت گذشت. خدایا اینجا دیگر کجاست...؟! آنقدر ناراحت بودم که حتی نمی‌توانستم برای شاد کردن آن کودکان لبخندی الکی بر لب داشته باشم... تمام وجود پر از اندوه بود...

کودکان عقب مانده ای اونجا بودن که حتی یک روز نگهداری از اونها برای من قابل تصور نبود. بعضی هاشون تقریبا هیچ توانایی ای نداشتند، یا حداقل توانایی ذهنی و حرکتی رو داشتند! نه غذا خوردن، نه لباس پوشیدن، نه صحبت کردن، نه دستشویی رفتن، نه...نه... نه... خیلی درد آور... خیلی سخت... کاش می‌شد لحظه‌ ای زندکی را از چشم اونها دید...

البته بعضی شان هم تواناتر بودند... یکی شان موبایل داشت، خانواده اش به او زنگ می‌زدند، خودش هم می‌توانست به دیگران زنگ بزند...

اونهایی که پر دردسر تر بودن در سالنهای طبقه‌ی پایین نگهداری می‌شدند. حسن، یکی از معلولینی که عاقلتر بود، ارشد یکی از سالنهای پایین بود، نقش مبصر سالن رو داشت و نمیذاشت بچه ها بیان بیرون از اتاق یا مزاحم دیگران بشن....موقع خدا حافظی با کلی ذوق گفت خوشحال شدم شما رو دیدم...!

در این میان یک چیز خیلی توجه من رو جلب کرد... اینکه عقب مانده ترین این کودکان هم که تقریبا هیچ توانایی ذهنی نداشت، یک چیز را خوب می‌فهمیدند... یک مفهوم را قشنگ درک می‌کردند....

محبت!!! باور نمی‌کنید!!! وقتی مورد محبت قرار می‌گرفتند، واقعا خوشحال می‌شدند... حتی اگر نمی‌تواستند این خوشحالی را خوب نشان ندهند...

 

/ 1 نظر / 49 بازدید
جامه دران

حالا چطور شد رفتی بازدید برادر صالح!؟